چشم هاي خيس من
چشم هاي خيس من

عاشقانه ها


پرستش

اي شب به پاس صحبت ديرين خداي را

با او بگو حكايت شب زنده داري ام

 

با اوبگو چه مي كشم از درد اشتياق

شايد وفا كند بشتابد به ياريم

 

اي دل چنان بنال كه آن ماه نازنين

آگه شود از رنج من و عشق پاك من

 

با او بگو كه مهر تو از دل نمي رود

هر چند بسته مرگ كمربرهلاك من

 

اي شعر من بگو كه جدايي چه مي كند

كاري بكن كه در دل سنگيش اثر كند

 

اي چنگ غم كه از تو به جزء ناله برنخواست

راهي بزن كه ناله از اين بيشتر كني

 

اي روشنان عالم بالا ستاره ها!

رحمي به حال عاشق خونين جگر كنيد

 

يا جان من زمن بستانيد بي درنگ

يا پا فرا نهيد و خدا را خبر كنيد!

 

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من همه چشمان مست اوست

 

تنها نه عشق و زندگي و آرزوي من

او هستي من است كه آينده دست اوست

 

عمري مرا به مهرو وفا آزموده است

داند من آن نيم كه كنم رو به هر دري

 

او نيز مايل است به عهدي وفاكند

اما اگر خدا بخواهد عمر ديگري!




ادامه مطلب

۱۲ آبان ۱۳۸۸ توسط مهدي  موضوع: | نظرات (2)

دوست

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد:

چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است؟

چرا لبخندهايت آنقدر تلخ و بيرنگ است؟

اما افسوس كه هيچ كس نبود ...

هميشه من بودم و تنهايي پر از خاطره ...

آري با تو هستم ...!

با تويي كه از كنارم گذشتي...

و حتي يك بار هم نپرسيدي،

چرا چشمهايم هميشه باراني است...!!

 


ادامه مطلب

۱۲ آبان ۱۳۸۸ توسط مهدي  موضوع: | نظرات (0)

مشت

مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم
آي
با شما هستم
اين درها را باز كنيد
من به دنبال فضايي مي گردم
لب بامي
سر كوهي دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم
آه
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد
من به فرياد همانند كسي
كه نيازي به تنفس دارد
مشت مي كوبد بر در
پنجه مي سايد بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما خفته ي چند
چه كسي مي ايد با من فرياد كند ؟
 

ادامه مطلب

۹ آبان ۱۳۸۸ توسط مهدي  موضوع: | نظرات (1)

سنگ

دل از سنگ بايد كه از درد عشق

ننالد خدايا !دلم  سنگ نيست

 

 مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

كه جزغم در اين چنگ آهنگ نيست

 

نمي دانم اين چنگي سر نوشت

چه مي خواهد از جان فرسوده ام

 

كجا مي كشانندم اين نغمه ها

كه يك دم نخواهند آسوده ام

 

دل از اين جهان بر گرفتم دريغ

هنوزم به جان آتش عشق اوست

 

در اين واپسين لحظه زندگي

هنوزم در اين سينه يك آرزوست:

 

دلم كرده امشب هواي شراب

شرابي كه از جان برارد خروش

 

شرابي كه بينم در آن رقص مرگ

شرابي كه هرگز نيايم به هوش....

 

 

 

 

 

 

 

 
ادامه مطلب

۹ آبان ۱۳۸۸ توسط مهدي  موضوع: | نظرات (0)

صياد

كه با فرياد هر تيري ـــ

بر آري ناله ها از ناي هر حيوان صحرائي

ولي آگه نيست از حال آهو بره اي در شام تنهائي

الا اي مرد صحرا گرد، اي صياد تير انداز!

در آن شبها كه سرمست از شكار بره ي آهو ـــ

درون بستر نازي ـــ

زماني ديده را برهم گذار و گوش را وا كن

بفرمان مروت چشم دل را سوي صحرا كن

بگوش جان و دل بشنو ـــ

صداي ضجه هاي ماده آهوئي

كه خون گرم فرزند عزيزش، كرده رنگين دشت و صحرا را

و با پستان پر شيرش بهر سو در پي فرزند مي پويد

دلش پر داغ و لبش خاموش

تمام دشت را در پي جستن فرزند مي بويد

 

الا اي مرد صحرا گرد اي صياد تير انداز

پر مرغان صحرا را به خون رنگين مكن هرگز

ز خون گرم آهو بره اي دامان پاكت را

مكن ننگين مكن هرگز

***

الا اي مرد تير انداز اي، اي صياد صيد افكن!

تو حال كودك بي مادري را هيچ ميداني؟

غم آن بره آهو را ز بانگ جانگدازش هيچ مي خواني؟

تو ميداني كه آن آهو بره شبها ـــ
سر خود را ز غمها مي زند بر سنگ؟

همه شامش بود دلگير ـــ

همه صحبتش بود دلتنگ؟

تو آنروزي كه صيد بره آهو مي كني سرمست ـــ

نگاهت هيچ بر چشم نجيب مادر او هست؟

طپش هاي دل پر داغ مادرش را نميبي؟

دلت بر حالت آن بي زبان آهو نمي سوزد؟

 ز آه او نمي ترسي؟

در اين آغاز بد فرجام، آخر را نميبيني؟

***

تو هنگامي كه از خون ميكني رنگين پر كبو ترها

چنين انديشه اي داري ـــ

كه اين سيمين تنان آسماني جوجه اي دارند؟

نميداني اگر مادر به خون غلتد ــــ

تمام جوجه ها بي دانه مي مانند؟

و به اميد مادر منتظر در لانه ميماند؟

***

الا اي مرد تير انداز اي صياد صيد افكن!

بگو با من ـــ

چه حالت ميرود بر تو ـــ

اگر تيري خدا ناكرده فرزند ترا بر خاك اندازد؟

وزين داغ توان فرسا  ـــ

صداي ضجه تلخ ترا در گنبد افلاك اندازد؟

***

الا اي مرد تير انداز اي صياد صيد افكن!

ببانگ ناله تيري ـــ

سكوت دلپذير دشت را مشكن

بفرمان هوسبازي ـــ

به خاك وخون مكش هر لحظه فرزندان صحرا را

بحال آهوان بي زبان انديشه بايد كرد

از اين راهي كه هر جاندار را بي جان كني برگرد

بخون رنگين مكن بال كبوترهاي زيبا را

***

در آن ساعت كه ميگيري هدف ، حيوان صحرا را

به چشمانش نگاهي كن

ببين دربرق چشمش التماس را

كه با درماندگي در لحظه هاي مرگ مي گويد:

«ايا صياد ! رحمي كن ،مرنجانم را »

« پر و بالم بكن اما نسوزان  استخوانم را »


ادامه مطلب

۳ آبان ۱۳۸۸ توسط مهدي  موضوع: | نظرات (2)

[ ۱ ]

بانک لینک link box



اگر تنهاترين تنها شوم باز هم خدا هست

موضوعي ثبت نشده است
صفحه نخست
آرشیو مطالب
کل مطالب

پرستش
دوست
مشت
سنگ
صياد

آبان ۱۳۸۸

لينكي ثبت نشده است
ایجاد وبلاگ
طراحی قالب وبلاگ

RSS 2.0